تبليغاتX
وب نوشته های ساسان امیرکلالی

" تواین بی " : هیچ تمدن درخشانی در جهان پیدا نشد، مگر اینکه ملتی مورد هجوم یک نیروی خارجی قرار گرفت و بر اثر این تهاجم نبوغ و استعداد خود را به کار انداخت و آنچنان تمدن درخشانی را پی ریزی کرد.

(منبع: تفسیر نمونه جلد 1 صفحه 194 ).

   پسرخاله ای دارم همانا خفن ملی گرا. او که در گذشته ای نزدیک ما را به جرم مطالعه مورد تمسخر قرار می داد، اینک خود قبای روشنفکری بر تن کرده و به شدت علاقمند به عصر طلایی تمدن ایرانی شده. تا آنجا که قصد داشت برای هفتم آبان ماه روز جهانی کورش به شیراز سفر کند که نشد چون اینجانب که ابتدا قول همراهی با او را داده بودم زیر قولم زدم و پسرخاله نیز سودای سفر به پاسارگاد را از سر بیرون کرد. حال پیشنهاد داده که در وبلاگم مطلبی در مورد این روز بنویسم.

   متاسفانه دانشم در مورد این موضوع اندک است. پس به قطعه شعری از ملک الشعرای بهار قناعت می کنم و بار صحبت از کورش را بر دوش شما خواننده ی عزیز می گذارم.

 

ما کودکان ایرانیم

مادر خویش را نگهبانیم

همه از پشت کیقباد و جمیم

همه از نسل پور دستانیم

زاده کورش هخامنشیم

پسر مهرداد و فرهادیم

تیره اردشیر و ساسانیم

ملک ایران یکی گلستان است

ما گل سرخ این گلستانیم

کجا رفت آن فره ایزدی؟

کجا رفت آن کورش دادگر؟

کجا رفت کمبوجی نامور؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:33  توسط ساسان امیرکلالی  | 

 

در ابتدای فیلم "آقای لینکلن جوان" اثری از جان فورد که به همت آلفردوی شهرمان ( علی باقرلی ) دیدمش، لینکلن بر سر قبر محبوبه اش نشسته و با او صحبت می کند. بعد از مدتی درد دل کردن تکه چوب باریک و درازی را برداشته و به محبوبه اش میگه :

"اگه این تکه چوب افتاد این طرف تا آخر عمر پیشت می مونم. اگه افتاد اون طرف میرم شهر و وکیل میشم."

 چوب به سمت تصمیم دوم میفته و لینکلن با یک لبخند میگه : "خودم از قصد چوب رو به اون سمت انداختم چون اون یکی تصمیمو بیشتر دوست داشتم."

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:52  توسط ساسان امیرکلالی  | 

یکی نیست به من بگه در این موقعیت ملتهب چرا این تیتر های جنجالی و دردسر دار میزنی. تیتر قبلی که مارو برد تو لیست سیاه وزارت ارشاد و باید این چهار سال بجای نوشتن مطلب تو روزنامه ها به فروش روزنامه ها سر چهار راهها اکتفا کنیم. حالا بعد این یکی به کجا می روم خدا می داند. پس قبل از هرچیز بار دیگر اینجانب علی رغم تاکیدات فراوان قبلی هر گونه ارتباط با جرج سوروس را تکذیب و اعلام می کنم به هیچ وجه کتاب های وبر را مطالعه نکردم. در ضمن لاک پشت هم ندارم ( قابل توجه باند دماوند نشینان )

اما ماجرای این تیتر از آنجاست که یک زندگی معمولی رو فروختم به یک زندگی سرشار از هیجان و ریسک که شاید در انتها با سر بخورم زمین اما چه باک که خوردن بر زمین آن هم باسر نیز آرزوست.

حوصله ندارم براتون بگم چی به چی بوده. اونهایی که می دونن به اونهایی که نمی دونن بگن.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:47  توسط ساسان امیرکلالی  | 

پریروز 31 شهریور 88 مصادف بود با اتمام دوره نه چندان سخت خدمت سربازی. دوره ای که 17 ماه به طول انجامید. دوره ای که سرشار بود از تجارب و خاطرات تلخ و شیرینی که روزهایی فراموش نشدنی در زندگی را برایم به همراه داشت. چه آن زمان که در کرمانشاه دوره آموزشی را در پادگان سپری کردم و چه زمانی که در هیبت یک معلم در مدرسه ظاهر شده بودم. روزهای اولی که در کرمانشاه بودم از سخت ترین لحظات عمرم بود که مدام چشم انتظار یک معجزه الهی بودم که به یک نحوی این دوره در همان روزهای اول به پایان برسد. اما کم کم زندگی در آن شرایط رنگ و بوی خودش را پیدا کرد و اصل تکامل را سرلوحه زندگی قرار دادیم. خاطرات فراوانی از آنجا دارم. مثل قطع عمدی برق در روز بازی پرسپولس با سپاهان ( فینال لیگ قبل ) و یا راهپیمایی 5 ساعته از میان کوههای کرمانشاه ( در واقع کوهنوردی بود). یادم میاد یک روز بعد از ظهر در آسایشگاه جمع شده بودیم و طبق روال سابق بساط بزن و برقصی نیز برپا بود. که به یکباره اینجانب جوگیر شدم و بالای تخت ها در قامت یک رقاصه تا می توانستم ناز و عشوه ریختم. همینطور در دنیای خودم بودم که یکی از بچه ها که نام مستعارش هیولا بود، سراسیمه وارد آسایشگاه شد و با اشاره به پنجره فریاد زد که داره نگاهتون می کنه فلان فلان شده ها. قضیه این بود که یکی از کادری ها مارا زیر نظر داشت. در کمتر از یک ثانیه آسایشاه تخلیه شد و من نمی دونم چطوری خودم رو زیر تختها پنهان کردم.

یکی از سرگرمی های ما در آنجا گذاشتن القاب بر روی بچه ها بود. یکی را فیدل کاسترو صدا می زدیم و دیگری را شیر فرهاد ( به جهت شباهت ظاهری  ) و انواع و اقسام اسامی دیگر که سانسور رسمی و شخصی مانع از ذکر آنان می شود. یکی از بچه ها که ارشد فرهنگ ما بود، برایش شعارهای زمان وزارت مهاجرانی را بکار می بردیم : ننگ ما ننگ ارشد فرهنگ ما . و یا یکی دیگر از شعارها این بود : ارشد فرهنگ ما کارش خیلی درسته    .....  صندوق پسته.

حالا همین چند دقیقه پیش خبر رسید که همین ارشد فرهنگ ما چند روز پیش در دریا غرق شده و جان به جان آفرین تسلیم کرد. روحش شاد که ما را  بسیار شاد کرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8:41  توسط ساسان امیرکلالی  | 

((سرکاری))

در یک شب مهتابی مونا و صادق روی تپه ای در حومه ی شهر که از روی آن کل شهر در تیررس بود کنارهم نشسته بودند و به ماه خیره شده بودند.

مونا: صادق!

صادق_ چیه؟

: به نظرت چرا ماه اینقدر کثیف شده؟

_ نمی دونم. یعنی می خوای بگی ما کثیفش کردیم؟

: نه اینقدر مطمئن. ولی خب یه جورایی آره.

_ آخه من هیچ جا نخوندم که ماه اولش تمیز و پاک بوده.

: از کجا معلوم شاید بوده.

صادق از داخل پاکت سیگارش یک نخ سیگار برداشته و به مونا تعارف می کند.

_ بیا بگیر.

مونا با نارحتی نگاهش می کند و می گوید: هیچ وقت نکشیدم حالا هم نمی کشم.

صادق پشیمان سیگار را گوشه لبش گذاشته و روشنش می کند. بعد از یکی دو پوک گفت:

_ تو همیشه سخت میگیری مونا.

: نه که تو سخت نمی گیری.

_ ببین مونا اگه با من باشی یه آن هم راحت نیستی ها.

: صادق حوصله ی دیالوگ بازی رو ندارم.

صادق بی اعتنا به جواب مونا چند پوک به سیگارش می زند. و در حالیکه به سیگارش زل زده بود می گوید:

_ می دونی مونا. همیشه می خواستم سیگار رو تا اونجا که اسم مارکش حک شده بکشم اما هیچوقت نتونستم. همچین که به فیلترش نزدیک میشه لبم می سوزه. اما امشب دیگه باید این کارو بکنم.

: صادق!

_ چیه؟

: به نظرت داریم کار درستی می کنیم؟

_ چیه شک کردی؟

: نه شک نکردم ولی احساس می کنم کار درستی انجام نمی دیم.

_ تو قول دادی. نباید بزنی زیرش. یادت رفت؟ یادت رفت که گفته بودی اگه سرم بره قولم نمیره؟

: من هنوزشم هستم. فقط میخوام بگم یه کم دیگه فکر کنیم.

_ نه من دیگه حوصلشو ندارم.

: آخه واسه چی؟

_واسه اینکه  هم به اندازه کافی فکر کردیم هم حرف زدیم.

مونا با حالتی مغموم به چهره شهر خیره می شود.

: صادق تا حالا فکر کردی این همه چراغ این همه خونه این همه ماشین این همه آدم هدفشون چیه؟ این ماشین ها رو نگاه کن. دارن کجا می رن؟ مگه چه خبره؟ هی برو هی بیا.

_ یکی داره میره پیش زنش. یکی داره میره پیش شوهرش. یکی هم داره میره تا به اون یکی دیگه خیانت کنه.

: چه بد. این وسط بچه هاشون چی؟

_ اونا هم یاد میگیرن که وقتی بزرگ شدن همین کارو بکنند.

: خب چرا؟ چرا باید خیانت کنن؟

_ واسه این که دوست دارن.

: جدی میگم خب آخه چرا؟ مگه چه مرگشونه؟

_ شاید دیگه از هم خوششون نمیاد.

: پس چرا همون اول اینو نگفتن؟

_ خب اون موقع خوششون میومده.

: یعنی هروقت از هم بدشون اومد برن خیانت کنن؟ تو بهشون حق میدی؟

_ آره.

: صادق! واقعا که.

_ ببین مونا. وقتی کسی از یکی خوشش میاد قرار نیست که تا آخر عمر مجبور باشه دوسش داشته باشه. دوست داشتن یه نیازه. مثل همه ی نیازهای دیگه. مثل قرمه سبزی میمونه. وقتی زیاد بخوریش دیگه حالتو به هم میزنه و میری دنبال یه غذای دیگه. به همین سادگی.

: تو چی؟

صادق در حالیکه به آتش روی سیگارش نگاه می کند می گوید:

_ من سعی می کنم کمتر قرمه سبزی بخورم تا همیشه ازش خوشم بیاد.

مونا به فکر فرو می رود. بین آن دو لحظاتی به سکوت سپری می شود.

:می دونی همیشه چه آرزویی داشتم؟

_ آره.

: چی؟

_ این که به من برسی.

: دیوونه. همیشه آرزو داشتم یک آهنگ شاد تو کل شهر پخش بشه و همه بزنن و برقصن. نه واسه یه شب و دو شب. همیشگی. بیخیال همه چی. نه کسی بره سر کار. نه کسی ...

_ چرا تا حالا این ایده رو به تیم برتون ندادی؟

:خیلی خوب می شد ها.

_ آخ.

: چی شد؟

_ (باخنده ای از سر پیروزی ) هیچی بالاخره تونستم. ولی پدر لبم در اومد. نگاه کن. تازه از مارکش هم رد شده.

مونا جوابی نمی دهد.

_ خب دیگه حالا وقتشه. تو نمیخوای چیزی بگی؟

: ( با ناراحتی ) نه.

_ خب پس در بیار.

: نه اول تو دربیار.

_ باشه. بیا من در آوردم. حالا نوبت توئه.

: منم درآوردم.

_ بیا نزدیکتر.

:  صادق من میترسم.

_ اه. دیگه داری شورشو در میاری؟

: آخه صادق گناه داره. می ترسم از گناه.

_ اینها همش الکیه. گناه کجا بود. اینها رو واسه من و تو که نگفتن.

مونا شروع به گریه می کند.

_ گریه می کنی؟ این گریه خیلی خوبه. یعنی داری بزرگ میشی. اولش سخته.

: من میترسم صادق.

_ تا منو داری نباید بترسی. من همیشه کنارت بودم حالاشم هستم. ببین دیگه باید تردیدتو کنار بزاری. بیا نزدیکتر. دستتو بیار نزدیک صورتم.

: اول تو بیار.

_ باشه بازم اول من. بیا حالا تو بیار. آها حالا خوب شد. ببین مونا باید حواست جمع باشه ها. باید هر دو با هم هماهنگ باشیم وگرنه همه چی خراب میشه. تا سه میشمرم. حاضری؟

: آره حاضرم.

ــ خب. 1، 2،

: صادق!

ــ چیه؟

: دوستت دارم.

ــ منم دوستت دارم. 1، 2 ، 3

در این لحظه هر دو با اسلحه ای که در دست داشتند به هم شلیک می کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:10  توسط ساسان امیرکلالی  | 

دلی که نگیره دل نیست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19:22  توسط ساسان امیرکلالی  | 

ـ خیال کن در کار آفریدن اساس سرنوشت بشر هستی، با این هدف که در پایان آدمیان را سعادتمند سازی و عاقبت به آنان صفا و آرامش بدهی، اما لازمه اش این باشد که یک موجود ریز نقش را تا پای مرگ شکنجه بدهی و آن بنا را بر شالوده ی اشکهای قصاص نشده ی او بنا کنی، آیا می پذیری که بنا را با آن شرایط پی بریزی؟


این قطعه ای بود از کتاب برادران کارامازوف. شما جواب دهید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:4  توسط ساسان امیرکلالی  | 

در شهر ما دکه های مطبوعاتی آنچنانی که در شهرهای بزرگتر وجود دارد خبری نیست. یک لوازم التحریری هست که روزنامه و مجله ها را هم به فروش می رساند. از زمانی که نوجوان بودم و عشق فوتبال و مجله های دنیای ورزش و کیهان ورزشی با همین فرد سروکار داشتم. این عشق به فوتبال کم کم افتاد رو غلطک سینما و مجله هایی مثل دنیای تصویر و بعد فیلم. و همچنان من از همان لوازم التحریری آنها را خریداری می کردم. تا اینکه از یکی دو سال پیش تب سیاسی شدن و خواندن مجله ها و روزنامه های سیاسی در ما بالا رفت و ما را به سمت چنین نشریاتی کشاند. باز هم از همین فرد مذکور آنها را می خریدم. اول با هم میهن شروع شد ( خیلی دیر این ویر ما شروع به کار کرد ). که هم میهن توقیف شد. بعد رفتیم سراغ شهروند امروز که اون هم توقیف شد. تازه می خواستم به سراغ کارگزاران بروم که نرفته توقیفش کردند. و این آقای فروشنده نشریات کم کم داشت به من شک می کرد که قضیه چیه که سراغ هر روزنامه و مجله ای که میروم توقیف می شود. فکر کنم چند بار دیگه هم این اتفاق افتاد و من به سراغ روزنامه اعتماد ملی رفتم. وقتی خبر توقیفش رو شنیدم به سراغش رفتم. داخل مغازه اش شدم و سلامش کردم. سرش را برد بالا و تا دید منم جواب سلام نداد و خودش را مشغول کاری کرد. دوباره سلام کردم اینبار با جدیتی عجیب برگشت و به من گفت:" آقای کلالی میشه دیگه شما به مغازه ی ما نیای." و من خنده ای تلخ نثارش کردم. یه خورده صحبت کردیم از این باب که چرا من هر روزنامه ای رو که پیگیرش می شوم توقیف می کنند؟ به شوخی بهش گفتم می خوام اینبار برم سراغ کیهان. طرف حسابی خندید و گفت نه دیگه این یکی رو کم میاری. منم گفتم ببینیم چی میشه حالا. تا اینکه همین ۲ دقیقه پیش خبر رسید که کیهان توقیف شد.

پی نوشت: اینجانب آمادگی خودم را اعلام می کنم که اگر با روزنامه ای خصومت شخصی ای چیزی دارید و خواستار توقیفش هستید با پرداخت مبلغ ناچیزی به بنده این کار را در اسرع وقت برای شما انجام می دهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط ساسان امیرکلالی  | 

سفرهای استانی ما به اتمام رسید. اصفهان و شیراز و تهران. و هم اینک دوباره در خواف هستم. آخ که چقدر خوب بود. خودم بودم و خودم. برین آقا برین که خیلی خوبه. تنهایی هم برین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:45  توسط ساسان امیرکلالی  | 

این پست را از اصفهان می نویسم. جایی در قلب تاریخ و مذهب این سرزمین. آمده ام تا نباشم. این بهترین و کاملترین دلیل برای این سفر غیر منتظره است. سفری یکه و تنها که از آن با عنوان سفرهای استانی یاد می کنم. آمده ام تا خودم رو پیدا کنم. بی هیچ برنامه ریزی. در لحظه تصمیم می گیرم چه کنم بس که خشته شدم از این دو دو تا کردن های بی نتیجه.

دلم می خواست یکی از عکس هایی که گرفتم رو اینجا بذارم اما نشد. فعلا این عکس رو داشته باشید و تصور کنید من اونجام منتها بدون زاینده رود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 17:10  توسط ساسان امیرکلالی  |