انقلاب درون
روز ششم خرداد آمد و دوباره یادم آمد که یک سال پیرتر شدم. یک سال پر آشوب. امروز روز عجیبی برام بود. معمولا روزهای تولدم روزهای خوبی نبودند، اما امروز سخت ترین تولدم بود. انگار یک بار دیگه متولد شدم. تفاوتش این بود که گویی این بار درد زایمان رو هم به دوش خودم گذاشته بودند. کاش می تونستم همه چیزو راحت بگم اما فعلا وقتش نیست و شاید هیچ وقت وقتش نشد. امروز تصمیم گرفتم بر علیه خودم انقلاب کنم. بر علیه همه ی طرحواره هایی که در ذهنم از واژه ی رفیق، دوست و مفهوم صمیمیت ثبت کرده بودم. طرحواره انسانیت دوباره برام تعریف شد. امروز حالت های اضطرابی به سراغم اومد که مدت ها بود تجربه شون نکرده بودم. نزدیک بود رفتاری قیصر وار از خودم نشون بدم و برم به جنگ هر چی نامرد و نامردیه. بوی تعفن میده برام این واژه ی رفاقت. امروز رو هیچوقت فراموش نمی کنم. روزی بود که یه خورده شناختم از خودم عمیقتر شد. و حالا که فکر می کنم می بینم ارزششو داشت.
از همه ی کسانی که در فیس بوک آمدند و روز تولدم رو تبریک گفتند تشکر می کنم.
فوق لیسانس روانشناسی بالینی کودک و نوجوان