تازه اضافه شده: اولین تجربه ی بودن در تبریز را سر فرصت برایتان خواهم گفت. فقط همین که بسیار شهر جالبی به نظر رسید. خیابوناش یه چیزی شبیه سانفرانسیسکوی فیلم سرگیجه بود.


از همه ی دوستان مجازی تقاضا می کنم جهت یاری این جانب در برقراری ارتباط با مردم تبریز به یاریمان بشتابند و هر گونه کمکی که از دستشان بر می آید دریغ نکنند. حتی شده با ذکر یک کلمه ترکی و معنای آن در این کار خیر سهیم شوید.

وقتی به سختی برقراری ارتباط با مردم تبریز فکر می کنم خیلی زود یاد فیلم "زلیگ" میفتم. فیلمی از وودی آلن. که ماجرای خیالی یک شخصیت عجیب و غریب به نام زلیگ را بیان می کند. ماجرا از این قرار است که زلیگ با بهره مندی از یک ویژگی خارق العاده شهره ی خاص و عام می شود. او با استفاده از این ویژگی قادر است خود را در هر موقعیتی تغییر دهد. اگر در بین جمعی سیاهپوست قرار گیرد رنگ پوستش سیاه می شود. اگر در بین چند خاخام یهودی قرار گیرد ظاهر آن ها را به خود می گیرد. در بین چینی ها قیافه اش چینی می شود. حتی در بین جمعی از دانشمندان به طرزغیر قابل باوری در جلد یک دانشمند فرو می رود.  خلاصه همیشه خودش را همانند جمعی می کند که در آن قرار دارد. و همه ی این کارها را انجام داده تا بتواند در هر جمعی خودش را به آن ها بقبولاند. مورد پذیرش جمع حاضر قرار گیرد. او هویت قابل باوری برای خود ندارد و در هر لحظه هویتی جدید را می پذیرد. تا بتواند همچون نصیحت پدرش در لحظه ی مرگ  زندگی را دو دستی بچسبد و از آن لذت ببرد.

کاری نداریم که ادامه داستان چه می شود و یا چه مفاهیمی در ظاهر و بطن اثر وجود دارد. منظور این بود که همه ی ما دارای قسمتی از این ویژگی عجیب و غریب آفتاب پرستی هستیم که می توانیم خودمان را با هر موقعیتی وفق دهیم.

یادمه سال گذشته طی سفری که به اصفهان داشتم ( بخشی از سفرهای استانی ) از روز دوم با لهجه ی اصفهانی با مردم صحبت می کردم. همین الان که خواف هستم بیشتر اوقات با مردم به لهجه ی خوافی صحبت می کنم.

پس اگر دیدید ما بعد از چند وقت یک ترک تمام عیار شدیم تعجب نکنید. 

امر خیر بالا را فراموش نکنید.