مواظب خودت و کوچولوت باش الی
امشب میخواهم باز هم در مورد الی صحبت کنم. منتها یک الی دیگر. یک همکلاسی سابق.
المیرای عزیز! مواظب خودت و کوچولوی در راه باش.
وقتی به گذشته می نگرم، به روزهای سر و کله زدن با دکتر چمنی و ذکایی، به روزهای نشریه ژنوم و حرف هایی که نمی دانم چرا همیشه پشت سرت بود، می بینم خیلی خوب و زود از آن دوران بیرون آمدیم. مدتی مدید ندیدمت. فقط می دانستم زندگی ات سامان گرفته. روزهایی که سخت خودم را برای کنکور آماده می کردم دوباره دیدمت. دیدم تو نیز همانند من از رشته ی سابقت بیزاری و باز مثل من خودت را برای روانشناسی آماده می کنی. گویی هر دو به دنبال معنایی برای زندگیمان بودیم. و جالب این بود که هر دو معنا را در یک چیز می دیدیم. اما یک تفاوت بزرگ بین ما بود. تو تاهل پیشه کرده بودی و من هنوز کسی که قادر به تحملم باشد را نیافته بودم.
المیرای عزیز! مواظب خودت و کوچولوی در راه باش.
من در کنکور قبول شدم و تو نه. سخت تشویقت کردم که باز هم بخوان. بخوان به نام کسی که می پرستیش. قبول نکردی. اینک من در تبریزم، درس می خوانم ولی هنوز کسی را نیافته ام. و گمان کنم دیگر هم پیدایش نخواهم کرد.
المیرای عزیز! مواظب خودت و کوچولوی در راه باش.
تا اینکه از اتفاق جدید زندگیت برایم گفتی. احساس می کنم شعله ی عشق در من خاموش شده ولی در تو شعله ور تر. بگذار تا حسادت کنم بر تو. بر حس مادرانه ات. بر عشقی که در دل داری و من نه. بر مفهومی که زندگیت بر حول آن می چرخد و من نه. بر شوری که تو داری و من نه. چه کسی موفق بوده؟موفقیت در چه چیز خلاصه می شود؟ من عاشق چیزی بودم که هیچ معنایی به همراه نداشت. ولی تو عشق را خود معنا می کنی. به خودت ببال که تو پروردگار عشقی و من نه.
حال معنای واقعی اسمت را می فهمم. تو فدایی ایلی. ایلی که با عشق تو جانی دیگر می گیرد.
تو نامیرایی. چون وجودت را و عشقت را در پهنه ی گیتی می گسترانی.
المیرای عزیز ....
فوق لیسانس روانشناسی بالینی کودک و نوجوان